1)
انگشت آغشته به كرم را روي صورتم مي كشم. تعجب مي كنم كه اينقدر نرم شده است. بويش هم انگار كمي تغيير كرده. يك طرف صورتم را كه كرم مي زنم مي بينم يك تيوب آشنا هم كمي آنطرف تر است... پس يعني اينكه من مي زنم مرطوب كننده نيست ؟! يك دفعه جيغم به هوا مي رود. كرم ترك پاست . صد بار گفتم اينقدر اينها را شبيه هم درست نكنيد!
2)
از سري مجموعه اغفال شدگان اينكه تمام دكه مطبوعات را نگاه مي كنم و اصلا هم قصد خريد ندارم فقط با خودم مي گويم حداقل بايستم نگاه كنم ...تيترها را مي خوانم و زير لب غرغر مي كنم : " جومونگ امپراتور قلبها" !! و ...
اما خب بازيگر محبوبم (اسمش را نمي گويم كه مثل بنيامين به جانش نيفتيد) چسبيده است بالاي بالاي دكه خب !
قبل از اينكه بگذارمش توي كيفم ورقي ميزنم. پسر نوجوان از كنارم كه رد مي شود مي گويد: ببين عكس منو روي جلدش چاپ كردن!
3)
استاد عزيز! غلط كردم گفتم خوبست فراموش مي كني ايميل بزني. جان مادرت بزن ايميل را و من را اينقدر نكِش دانشگاه. حوصله ام را سر بردي .
4)
خواهرم مجله به دست ولو شده كف اتاق. يكي يكي صفحات را نشانم ميدهد: اينو بخونم؟قشنگه؟
اين را هر 5 دقيقه مي پرسد... آخر هم حوصله نمي كند، فقط تيترها را مي خواند و عكسهايش را نگاه مي كند. به صفحه آخر كه مي رسد عنوان كميك استريپ را با صداي بلند مي خواند: " من گوساله ام"
مجله را از دستش مي گيرم و مي اندازم روي ميز: خوشبختم منم سارام. پاشو برو بابا.
+
یکشنبه 20 اردیبهشت1388، ساعت18 ، سارا (صدگل)
|