نمي تونم تحمل كنم كه تمام وبلاگو بخوام اونطوري بنويسم . تصميم گرفته بودم كه اينجا فقط درباره چيزهايي بنويسم كه درباره ش فكر مي كنم . درباره عقايدم و خيلي چيزهايي كه شايد ديدگاه دخترانه و پسرانه اش فرق كنه و من حرف خودمو بزنم . اما خب فكر كردم اونجوري هم خيلي غمگين ميشه هم ممكنه دچار ژست بشم (و بشيد) و آخرش هم نشه اون چيزي كه من مي خواستم . بنابراين من همون وقايع اتفاقيه هاي زرد خودم رو بنويسم بهتره نه ؟! هر چند كه من هميشه سعي كردم حرفامو بزنم و حسامو بگم. بازم سعي مي كنم حرفامو بزنم. شما همچنان تحملم كنين.
:) نوشت : آدم اگه پرتقال براق و تازه و خوشرنگي كه از چند ناحيه دچار كپك زدگي سبز روشن شده رو ببره به مامانش نشون بده و در برابر "اوه اوه ... بدو بندازش تو سطل" مقاومت كنه و بگه " قشنگه " مامانش بايد همراه با تعجب و لبخند تمسخر آميز بگه: "كوفت و قشنگه" ؟!
پيغام نوشت : هانيبال ! به خاطر كامنت خوبت ممنونم! همينطور به خاطر بازي ! باور كن اگر چيزي غير از آرزو بود حالشو داشتم ولي حتما مي توني تصور كني كه الان آرزوهاي من (اونم محال) چقدر مسخره مي تونه باشه.ببخشيد. ببين! وبلاگت فيلتر شده. نمي تونستم بيام برات كامنت بذارم .بگرد تو آرشيوت اگه چيزي مشكوكي نوشتي ديليتش كن. من كه دق كردم بابا!
ما زاده نشده ايم كه عمري در خود بخزيم تا لحظه مرگ. ما آمده ايم تا از خود بيرون آييم و بشكفيم، و هرجا لازم باشد ويران كنيم، بشكنيم، و دوباره از نو بسازيم. براي همين اين وبلاگ را كه از آبان 85 بنا شده ويران كردم و دوباره ساختم.
×××
اگر احياناً لطف كرده و لينكم مي كنيد به عنوان وفادار باشيد لطفاً ! ممنونم.