تبليغاتX
وب نوشت محرمانه يك دختر ... - مادر بزرگ دوستم رفته گل بچينه !
-     من دوست ندارم همسرم بيرون از خانه كار كند. اصلا به پول اهميت نمي دهم شايد براي همين است كه تا الان دارايي زيادي ندارم. دوست دارم همسرم  "چشم" بگويد. ديگران مي گويند من آدم تند و كم صبري هستم و ...
-     والا من مادربزرگهايم كه به رحمت خدا رفته اند ولي مادر بزرگ دوستم زنده است و همسرش سالها پيش عمرش را داده به شما و احتمالا تنها فردي است كه مي تواند شرايط شما را به عنوان يك همسر بپذيرد.

(لابد دست بزن هم دارد و 4 روز ديگر معتاد هم مي خواهد بشود و دوست دارد بچه اولش هم حتما پسر باشد و نامش را هم مادر خودش انتخاب كند...)


عنوانهاي كانديد براي اين نوشته:
اين مدليشو ديگه نديده بوديم
ضعيفه رو بايد دم حجله كشت
رو حرف من حرف نزن
جيك بزني سياه و كبودي
يك ساعت در روز ، قفل در هال رو باز مي كنم بري دستشويي
وقتي خوابيدم بچه ها رو ببر خونه مادرت
بچه آخريه شاشيده به خودش بيا كهنه شو عوض كن
چي ؟چي؟ به مرد نامحرم خنديدي ؟ شترق ...

+  چهارشنبه 2 مرداد1387، ساعت18 ،  سارا (صدگل)  | 

 
Clicky Web Analytics