از همين الان دلم تنگ خواهد شد
براي خنده هاي بي بهانه ات
براي آنهمه زندگي كه در تو جريان دارد
براي انگشتهايت
براي ويولنت
براي تمام خوش خيالي هايت
براي نسكافه خوردنهات
براي اسمت
براي تمام فالهايي كه
اينجا گرفتيم
براي تو
...
از همين حالا
براي تمام وقتهايي كه نيستي
دلم تنگ خواهد شد.
مي داني، آنقدرها هم اندك نيست بهانه هاي كوچك خوشبختي.
+
سه شنبه 31 شهریور1388، ساعت23 ، سارا (صدگل)
مامان يك عدد موجود اعصاب ندار است كه به شدت دوست دارد وقتي لبه تخت فرزندش مي نشيند تا از خواب بيدارش كند چنان با آرنج بزند توي شكم او تا روده هايش از چشمهايش بزند بيرون ولي بنا به دلايل نامعلومي از انجام اين كار خودداري مي كند.
برچسب ها : ماه رمضان، سحر، مست خواب، دير
+
چهارشنبه 25 شهریور1388، ساعت21 ، سارا (صدگل)
|
بحث علاقه مندي هاي نوجواني پيش مي آيد و مي رسد به بايگري و تئاتر و موسيقي و اينها ...
بعد از مكثي مي پرسم : شعر هم مي خوني ؟
- شعر؟
معمولا وقتي زل زل نگاهم مي كند و حرفم را تكرار مي كند يعني درك مسئله برايش خيلي سخت بوده و خيلي نياز به فكر دارد تا بفهمد قضيه از چه قرار است . كه اغلب هم به نتيجه نمي رسد.
كمي نگاهش را روي در و ديوار مي چرخاند و بعد مي گويد: يعني خودم شعر بنويسم ؟! ... نه !
- من كه نپرسيدم شعر ميگي ؟ گفتم شعر مي خوني؟
- شعر ... يعني چي شعر .. .؟
- مثلا كتاب شعر مي خوني ؟
- [ مِن مِن مي كند ...]
- بابا شعر ديگه ... شعر ...
- آها ، آره بعضي وقتا آواز مي خونم !!!
+
جمعه 20 شهریور1388، ساعت15 ، سارا (صدگل)
|
خانم مجری می گوید: می خواهیم ارتباط برقرار کنیم با آقای اسماعیلی در ایتالیا.
بعد رویش را می چرخاند به سمت دوربین دیگر و آقای مورد نظر را مخاطب قرار می دهد و می گوید: آقای اسمالیا!
+
پنجشنبه 12 شهریور1388، ساعت16 ، سارا (صدگل)
|
شده كه برخي لوازم شخصي ام را گم كنم يا جايي جا بگذارمشان اما برايم پيش نيامده بود كه غيب بشوند!
اين روزها اتفاقات عجيبي مي افتد. وسايلم غيب مي شوند! من نه آنها را گم كرده ام و نه جايي جا گذاشته ام ، آنها واقعا غيب شده اند!
يك دوستي داشتم كه مي گفت با جن ها زندگي مسالمت آميز دارد و اينها ... توي اتاقش هر چيز آبي رنگي كه داشت غيب مي شد. مي دانست كه نبايد وسايل آبي توي اتاقش داشته باشد. حتي وقتي سي دي هايش گم مي شد و خوب فكر ميكرد به اين نتيجه مي رسيد كه رنگ سي دي ها آبي بوده .
حالا اين جن زدگي گريبان من را گرفته است انگار. لوازم آرايش ام گم مي شود ... فكر كن ......
دوستم مي گويد جن اش زن است و آنها را براي خودش بر مي دارد :)
به طرز عجيبي در طي كمتر از يك هفته تمام لوازم آرايش من يكي يكي غيب شده است .
مي ترسم بعد از لوازم آرايش نوبت چيزهاي ديگر هم بشود.
خواهرم مي گويد مواظب باش خودت غيب نشوي.
پي نوشت:
اگر من رفتم و سر و كله ام حالا حالا ها پيدا نشد بدانيد كه غيب شده ام. اگرحلاليتي چيزي مي خواهيد بطلبيد، بطلبيد كه شايد ديگر نبينيدم ها .
مي روم با جن ها زندگي مي كنم ها ! اصلا اجي مجي لا ترجي ...
+
دوشنبه 9 شهریور1388، ساعت22 ، سارا (صدگل)
|
نمي دانم چه علاقه اي دارند مردم كه هر طور شده از گذشته عاطفي يكديگر سر در بياورند. البته خيلي غريب هم نيست . خود من كه دارم اين حرف را مي زنم خيلي بدم نمي آيد گاهي در گذشته بعضي ها كنجكاوي كنم ولي هيچ وقت به خودم چنين اجازه اي نمي دهم كه هر سوالي به ذهنم مي آيد را بپرسم مگر آنكه آنقدر از طرفم مطمئن باشم كه بدانم قطعا سوالم را بي جواب نمي گذارد.
اما اينكه بنشيني بغل تايپيست بدقول كه كار نيمه تمامش را در حضور خودت تمام كند و بعد نه بگذارد و نه بردارد صاف بپرسد : "دوست پسر داري؟" نوبر است والا.
+
جمعه 6 شهریور1388، ساعت16 ، سارا (صدگل)
|