تبليغاتX
وب نوشت محرمانه يك دختر ...
از كليه حشرات ريز بهارگاهي تقاضا مي كنم از هر گونه فرود اضطراري بر روي چش و چال و سر و صورت اينجانب جدا و  اكيدا خودداري نماييد.

قبلا از همكاري شما سپاسگزارم ‌‌‍[دهن كجي]
+  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388، ساعت19 ،  سارا (صدگل)  | 

آقايان! خوش به حالتان! هر جا مي رويد با قيافه اورجينالتان مي رويد.


+  شنبه 26 اردیبهشت1388، ساعت18 ،  سارا (صدگل) 

اصولا وبلاگ گردي حس خوبي دارد.
وبلاگش دري وري نباشد خوبست. اينكه توي بلاگفا بنويسي يا ورد پرس يا بلاگ اسپات يا پرشين بلاگ فرق زيادي نمي كند. دري وري اش را هم مي شود هر جايي نوشت، درست و درمانش را هم مي شود ...
من وقتي نوشته خوبي را مي خوانم خوشحال مي شوم. وقتي شما را به يك لينك در خواندنش شريك مي كنم هم خوشحال مي شوم.
اصولا پيوندهاي مستقيم را به شر كردن و گودر و اينها ترجيح مي دهم. يك كمي خشكند. بي روح و ريز و سردند. نوشته هاي هر وبلاگي با قالب وبلاگش روح مي گيرد و من هميشه ترجيح مي دهم نوشته ها را توي وبلاگها بخوانم.
وقتي توي وبلاگ مي خواني احساس مي كني به نويسنده نزديكتري. اصلا شايد لازم ببيني چيزي بگويي ، اظهار نظري كني، فحشي چيزي ... گوگل ريدر كه كامنت ندارد!


مرتبط:
دارم وبلاگ گردي مي كنم. يك عالمه صفحه مختلف باز كرده ام و دارم موزيك گوش مي دهم.
چند لحظه بعد يك ريتم دوپس دوپسي به موزيكم اضافه مي شود و چيزي نمي گذرد كه يك موزيك بي كلام ملايم هم وارد مي شود.
من مي مانم و اين صفحاتي كه نمي دانم كدامشان را ببندم تا اين صداهاي قر و قاطي قطع شود.
بعد از نثار كردن چند كلمه محترمانه بر روح نويسنده وبلاگ و والدين گرامي اش اصلا حوصله نمي كنم بگردم ببينم كدامشان را بايد ببندم. از يك كنار شروع مي كنم به بستن... حيف بودند بعضي صفحاتم :(
نكنيد اين كار را...

+  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388، ساعت19 ،  سارا (صدگل)  | 

1)
انگشت آغشته به كرم را روي صورتم مي كشم. تعجب مي كنم كه اينقدر نرم شده است. بويش هم انگار كمي تغيير كرده. يك طرف صورتم را كه كرم مي زنم مي بينم يك تيوب آشنا هم كمي آنطرف تر است... پس يعني اينكه من مي زنم مرطوب كننده نيست ؟! يك دفعه جيغم به هوا مي رود. كرم ترك پاست . صد بار گفتم اينقدر اينها را شبيه هم درست نكنيد!

2)
از سري مجموعه اغفال شدگان اينكه تمام دكه مطبوعات را نگاه مي كنم و اصلا هم قصد خريد ندارم فقط با خودم مي گويم حداقل بايستم نگاه كنم ...تيترها را مي خوانم و زير لب غرغر مي كنم : " جومونگ امپراتور قلبها" !! و ...
 اما خب بازيگر محبوبم (اسمش را نمي گويم كه مثل بنيامين به جانش نيفتيد) چسبيده است بالاي بالاي دكه خب !
 قبل از اينكه بگذارمش توي كيفم ورقي ميزنم. پسر نوجوان از كنارم كه رد مي شود مي گويد: ببين عكس منو روي جلدش چاپ كردن!

3)
استاد عزيز! غلط كردم گفتم خوبست فراموش مي كني ايميل بزني. جان مادرت بزن ايميل را و من را اينقدر نكِش دانشگاه. حوصله ام را سر بردي .

4)
خواهرم مجله به دست ولو شده كف اتاق. يكي يكي صفحات را نشانم ميدهد: اينو بخونم؟قشنگه؟
اين را هر 5 دقيقه مي پرسد... آخر هم حوصله نمي كند، فقط تيترها را مي خواند و عكسهايش را نگاه مي كند. به صفحه آخر كه مي رسد عنوان كميك استريپ را با صداي بلند مي خواند: " من گوساله ام"
مجله را از دستش مي گيرم و مي اندازم روي ميز: خوشبختم منم سارام. پاشو برو بابا.
+  یکشنبه 20 اردیبهشت1388، ساعت18 ،  سارا (صدگل)  | 

-    ايميل داري؟
-    مممم.... آره
-    فعاله ؟ يعني چك مي كني ش؟
-    آره هر از گاهي مي رم همه شونو ديليت مي كنم.


+  شنبه 19 اردیبهشت1388، ساعت18 ،  سارا (صدگل)  | 

خانمها با چشمهايشان مي توانند دنيا را تكان دهند. از ناز و غمزه بگيريد تا مهلك ترين چشم غره ها ... همه در حوزه اختصاصي چشمهاي خانمهاست.
با حركات چشمشان مي توانند بگويند فلان كار را بكن، مي توانند بگويند فلان كار را نكن، مي توانند با تنها با همين حركت حرف يك نفر را در هيجان انگيزترين نقطه اش قطع كنند، مي توانند فقط با يك نگاه به اندازه يك مكالمه يك ساعته حرف بزنند...خداداي ست :)

* مردها اصلا نمي توانند حركات چشمي تاثير گذاري داشته باشند.

+  یکشنبه 13 اردیبهشت1388، ساعت17 ،  سارا (صدگل)  | 

چند روز پيش بود.
از جلوي دكه مطبوعات رد مي شوم و عجله هم دارم. از جلوي عكس بنيامين نمي توانم رد شوم وقتي روي جلد "چلچراغ" باشد. با ديدن تيتر قرمز "پته بنيامين را روي آب مي ريزم" دلم هري مي ريزد پايين! نكند آلبوم جديد بي آلبوم جديد. دير مي شود ... بنيامين را مي گذارم همانجا باشد تا برگردم.
برگشتني يادم مي رود اما!
فردا به خواهرم سفارش مي كنم چلچراغ را بگيرد و يادش مي رود. روز بعدش خودم مي روم جايي، برگشتني راسته خيابان را هر چه نگاه مي كنم چيزي شبيه دكه مطبوعات نمي بينم. هي مي روم  و مي روم و ...
-    چلچراغ مي خوام؟
-    نيومده
-    شماره قبلشو مي خوام .
با اكراه مي گويم : هموني كه عكس بنيامين روشه!
مي گردد...
-    تموم شده.
با خودم مي گويم تا اين شماره اش را پيدا نكنم برنمي گردم خانه .
به دكه بعدي كه مي رسم آخرين دانه اش را از روي دكه باز مي كند و مي دهد دستم. مثل بچه اي كه پدرش برايش عروسكي را كه قبلا  20 بار پشت ويترين ديده مي خرد و مي دهد دستش ذوق مي كنم.
*

باورم نمي شود كه موضوع مصاحبه انتشار آلبوم جديدش "88" است! مصاحبه را ... خواندن كه چه عرض كنم . مي بلعم.
من برايش نگرانم . هميشه تاپ هاي موسيقي اتفاقات خوبي برايشان نمي افتد. دلم نمي خواهد بلاهايي مثل شادمهر سرش بيايد. وقتي از قول بنيامين بخوانيد كه :
«موتيف كارهاي موفق حميد عسگري را كه نگاه كني دقيقا مثل آهنگ "دنيا ديگه مثل تو نداره " است. نگاه كن "دنيا ... ديگه ... مثل تو ... نداره" از آن طرف او مي خواند: "هيشكي ... مثل من ... تو رو ... دوس .. نداره". يعني موتيف هجا به هجا. قسمت دوم هم اين كه موزيك از يك جاي آرام شروع مي شود و از يك جاي ديگرHIT  مي شود. دقيقا مثل كاري كه من براي اولين بار انجام دادم و موفق شد...»  شما هم نگران خواهيد شد...
خوشحالم كه مصاحبه و يادداشت درباره آلبومش را در مجله اي مثل "همشهري جوان" كه يك مشت آدم غير حرفه اي و عقده اي مي نويسندش نمي خوانم. آدمهاي مزخرفي كه فكر مي كنند بهترين نشريه دنيا را در مي آورند و واقعا نه چيزي از نقد سرشان مي شود و نه انتقاد پذيرند.
مثل نشريات زرد ورزشي مي ماند همشهري جوان. كافيست يك اسم و يك عكس بدهي دستشان و بگويي نقد بنويس تا يا طرف را كاملا له كنند و يا آنقدر الكي بالا ببرند و نظرات غير تخصصي و چرندشان را به خوردت بدهند كه شك كني كه آيا تا بحال قدرت تفكر داشته اي اصلا!

متن مصاحبه را به همراه عكس روي جلد مي توانيد + اينــــــجا ببينيد و بخوانيد.

*

برادرم چند تا آهنگ جديد دارد مي ريزد روي سيستم و مي خواهد گوش بدهم چند تا شان را ....
اي واي دلم   دلم ... دلم
اي واي گلم  گلم ... گلم
مي گويم : اه خاك بر سرها همه شان اداي بنيامين را در مي آورند
البته ادا نبود .خود بنيامين بود.آخ نمي توانيد تصور كنيد من چقدر ذوق مرگ شدم.
همه آهنگهايش را با دقت گوش مي دهم . With love البته :)
اين قبول نيست. حتما حتما آلبومش را بايد بخرم. شما هم لطفا حتما سي دي اورجينال تهيه كنيد خب؟ :(

پي نوشت:
من آلبوم را تازه شنيده ام. همين يك ساعت پيش. اين نوشته كاملا ذوق مرگانه ، جو گيرانه و عجله اي ست. ببخشيد.

دل نوشت:
آقاي بنيامين! اميدوارم بهترين اتفاقات موسيقيايي دنيا برايت بيفتد. شنيدني ترين آقاي خاطره ها!

ديگه زندگيم داره ته مي كشه          از دلم پياده شو آخرشه
نه! بمون شايد بازم جون بگيرم          نه! برو مي خوام كه راحت بميرم
نه! بشين كه سر رو شونت بذارم      نه! پاشو كه ديگه دوستت ندارم
نه! نه نه بيا ! بيا و دستامو بگير        عشق من! بيا تو هم با من بمير .

+ لينك دانلود اين آهنگ محض نمونه


دموي آلبوم

+  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388، ساعت20 ،  سارا (صدگل)  | 

1.    يك عالمه آهنگهاي قديمي اميد را پيدا كرده ام و اين روزهايم حسابي پراميد! شده است.

2.    بزودي جومونگ 3 ... امپراتور كنه ها.

3.    چقدر خوب است استاد عزيزم فراموش مي كند برايم ميل بزند. من يك بهانه دارم كي هي بروم بچسبم بهش كه اي واي استاد فراموش كرديد باز!؟ خداكند باز هم يادش برود...

4.    دوستم يك ورودي بعد از من است. مي گويد مي آيي دانشگاه طوري بيا كه من هم ببينمت دلم برايت تنگ شده. يك ساعت زودتر مي روم، از كلاس مي كشمش بيرون مي گويم آمده ام مرا ببيني :)


+  سه شنبه 8 اردیبهشت1388، ساعت18 ،  سارا (صدگل)  | 

اين سال هشتاد و هشتي ديگر خيلي به خودمان فشار آورديم. به جز يكي دو هفته اول هر روز داريم ركورد سحر خيزي! مان را مي آوريم پايين. البته نوسان زياد دارد :)  ولي خب مهم اينست كه از خودمان غيرت ايراني به خرج داده ايم و داريم  رفتار اصلاحانه انگيز مي كنيم. توصيه مي كنم شما هم الگوي مصرف پتويتان را اصلاح كنيد. بالاخره از قديم گفته اند سحر خيز باش تا نمي دونم چي چي ‍ چي چي حافظا ...


بي ربط:
خدايا! مي شود لطفا دوباره هوا سرد و باراني و برفي بشود؟ مي شود دوباره زمستان بشود كلا؟ 
حداقل اين همسايه خل و چل ما در و پنجره خانه اش را مي بندد صداي دعواها و جيغ هاي بنفشش همه جا را بر نميدارد. خانوادگي تردميل مي روند روي اعصاب ما!


+  جمعه 4 اردیبهشت1388، ساعت16 ،  سارا (صدگل)  | 

يك جايي مي رسد توي زندگي كه "به جهنم " معجزه اش را از دست مي دهد.
كار نمي كند ديگر.
وقتي خيلي عادت مي كني كه زندگيت را به جهنم و درك و جاهاي ديگر! حواله دهي واقعا زندگي ات جهنمي مي شود.  اصلا چشم باز مي كني مي بيني خودت رفته اي به جهنم و درك و آن جاهاي ديگر!

+  سه شنبه 1 اردیبهشت1388، ساعت18 ،  سارا (صدگل)