يك روز به من تلفن زد و گفت : مامانم مُرد!
و من هي فكر ميكردم با من شوخي كرده حتما . اما مگر ميشد؟ گوشي را كه گذاشتم دور از چشم مامانم نشستم گوشه اتاقي و گريه كردم. حالا چرا دور از چشم ... نمي دانم.
من و
زهرا هر دو كمي خل و چل بوديم. هر دو نقاشيمان خوب بود . هر دو شعر مي گفتيم. هر دو زياد شيطنت مي كرديم ، در 14 سالگي مان.
همه اين دوران خوب فقط دو سال تحصيلي طول كشيد. بعدش كارمان شد نامه و كارت پستال و تبريك روز تولدمان.
از اين خيابان به آن خيابان. حالا دو سال است كه با همبازي دوران بچگي اش ازدواج كرده و اصلا نمي دانم كجاست و توي كدام شهر زندگي مي كند . نه شماره تلفني نه آدرسي ...
دلم براي نامه هايش تنگ شده و نامه هاي خودم كه مي گفت هر وقت دلش تنگ مي شود مي خواند و مي خندد با خواهر زاده اش!
يكبار پرسيد نامه هاي مرا نگه ميداري ؟
از سوال احمقانه اش خنديدم . 'توي يك پاكت بزرگ' نگهشان مي داشتم و او به گفته خودش 'توي يك كيف'. نمي دانم هنوز هم مثل آن وقت ها به خودش مي گويد پيرزن غرغرو ؟!
***
كتاب "يوگا در 28 روز" را بهم داد. هم برايم جالب بود و هم خنده دار. بازش كردم. صفحه اولش چند تا جمله قشنگ نوشته بود با خط زشتش و امضا كرده بود. خودكارش دستش بود و گفت: اشكال نداره اسم كوچكم را هم بنويسم؟
ديدم زير امضا فقط فاميلي اش را نوشته .بي خيال خنديدم و كتاب را گرفتم طرفش: نه بابا اشكالي نداره ...
امير رضا بود اسمش. اما هميشه بچه ها رضا صدايش مي زدند. گفت من اسمم امير خالي بوده و توي جنوب زندگي مي كرديم و هم بازيهايم به من مي گفتند "اميرو" اما مادرم از اين اسم بدش مي آمد بنابراين اسمم را گذاشت امير رضا كه ديگر بهم نگويند اميرو.
من كه از كتاب فقط 7-8 روزش را تمرين كردم اما او چقدر به آينده يوگايي ام اميدوار بود و ميگفت كه تمرين كنم. به صداي نفسهايم گوش بدهم. مي گفت به هاله ها دقت كنم . هميشه راست بنشينم و راست راه بروم. وقتي كامپيوتر را روشن مي كنم جلويش نايستم و هزار توصيه ديگر...
آنموقع كه همه روزنامه ها مي خواستند انژي درماني را كلاهبرداري جلوه بدهند چقدر حرص خورد و چقدر سعي كرد به من ذن و چه و چه را توضيح بدهد و چقدر خوب بود آن روزها و چقدر دلم براي حرفها و توضيحات كاملش تنگ شده. 5-6 سالي مي گذرد از آن وقت ها ... از 18 سالگي ام...
***
يك كتاب به من معرفي كرد به نام "دايره المعارف بي نزاكتي"!. توي كتاب فروشي ،اسم كتاب را كه گفتم فروشنده كمي جا خورد. مكثي كرد و گفت: نداريم.
حتما با خودش گفته عجب دختر بي تربيتي، همه كتاب مي خوانند يك چيزي به معلوماتشان اضافه شود اين آمده بي نزاكتي هايش را كامل كند.
اولين بار كتاب 'نشان لياقت عشق' را دست او ديدم. چقدر خواندن داستانهاي كوتاهش كيف مي داد. چقدر تاثير گذار بود با آن ته مايه هاي مذهبي اي كه داشت. از آنجا بود كه پاي كتابهاي كوچولوي زيادي به زندگي 19 ساله من باز شد. خاطره هاي خوب و البته كمي داشتم با دوست خوبم . حرفهاي خاصي داشتيم هميشه. اسمش
خاطره بود. كاش مي توانستم پيدايش كنم. چقدر اين ترانه را كه تازه آمده بود با هم گوش مي داديم: " منه در به در مي گردم توي شهر چشات ... تو كوچه خاطرات ...".
***
يك عالمه دوست گمشده دارم يك عالمه دلتنگي...
مي نويسم ، مي نويسم از تو تا تن كاغذ من جا داردبا تو از حادثه ها خواهم گفت گريه ،اين گريه ، اگر بگذارد ...
[ دانلود ]
+
چهارشنبه 30 مرداد1387، ساعت18 ، سارا (صدگل)
ما بدهكاريم
به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چونكه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است
مرحوم حسين پناهي
+
دوشنبه 28 مرداد1387، ساعت13 ، سارا (صدگل)
به طور بي ربطي در راستاي خبر ممنوع التصوير شدن محمد رضا گلزار ما ايراني هاي غيور خواستار ممنوع التصوير شدن سياوش خيرابي ( بازيگر نقش بهرام در سريال ترانه مادري) هم هستيم، چرا كه خبرهاي رسيده حاكي از اين است كه دبيرستانهاي دخترانه سراسر ايران تلفات زيادي را متحمل شده اند و كماكان شيطنت ها و خوش تيپي بهرامِ مورد نظر به شمار قربانيان خواهد افزود. تكبير!
+
شنبه 26 مرداد1387، ساعت17 ، سارا (صدگل)
|
فكر مي كنم اين يك حس مشترك باشد. شايد هم نباشد ، نمي دانم.اما لااقل من اينطور فكر مي كنم كه بسياري از دخترها بعد از بيست و يكي دو سالگي مجذوب دنياي دخترانه خودشان و زنانه ديگران مي شوند.
اينكه مي گويم مجذوب نه اينكه حتما آنرا دوست دارند و يا حتما دوستش ندارند . اما بُعد زنانه زندگيشان خيلي پررنگ ميشود. خيلي خيلي پررنگ مي شود.
خيلي وقتها دلم هوس مي كند با دوستانم بروم جايي و با هم حرف بزنيم و با هم وقت بگذارنيم ، بخنديم و حرفهاي دخترانه بزنيم.
دل نوشت:
دلم يك پيك نيك كاملا دخترانه مي خواهد. جايي كه عاري از هر جنبنده مذكري باشد!
پي نوشت:
ضمن ابراز آمادگي جهت دريافت تاييديه ها و تكذيبيه هاي نسوان محترم، برخورداري! از هر گونه مشكل با جنس، گونه، نوع و نژاد خاصي را قويا تكذيب مي كنم.
هشدار نوشت:
از چسباندن هر گونه وصله به اينجانب شديدا پرهيز كنيد چرا كه بنده اصولا و اساسا تفلون مي باشم .
+
سه شنبه 22 مرداد1387، ساعت19 ، سارا (صدگل)
|
گاهي واقعيت را نداني و با پيش فرضهاي خودت كسي را دوست داشته باشي بهتر است. كلا آدمهاي خيالي ايده آل ترند ... بالاخره اين هم يك جور استراژي ست براي دوست داشتن.
يك جور استراتژي مزخرف البته.
+
پنجشنبه 17 مرداد1387، ساعت18 ، سارا (صدگل)
|
- حالا اين قرص جوشان كه مي خوري ويتامينِ چي هست؟
- مولتي ويتامينه
- مي دونم. يعني مي گم ويتامين چيه ؟!!
+
سه شنبه 15 مرداد1387، ساعت15 ، سارا (صدگل)
|
شده سه چهار روز [و شايد بيشتر] نه كسي بهتان زنگ بزند نه اس ام اس ؟!
شده نااميد بياييد سراغ گوشي ببينيد رويش يك پاكت كوچولوست؟!
شده فرياد 'وا حيرتا' سر بدهيد و جيغ بكشيد كه "واي! اس ام اس " ؟!
ولي حتما نشده show را كه مي زنيد ببينيد دوست عزيزتان بعد از مدتها فقط نوشته:
"سلام خره! كجايي؟"
پي نوشت:
از صميميت خرانه رفقا چنديست در شگفتيم D:
+
یکشنبه 13 مرداد1387، ساعت18 ، سارا (صدگل)
|
تعريف:
كليه برنامه هاي مناسبتي تلويزيون به دو دسته مذهبي شاد و مذهبي ناراحت! تقيسم مي شوند. بسته به مورد ولادت يافته يا به شهادت رسيده ميزان موادِ لازمِ ذكر شده كم و زياد مي شود. يعني مثلا برنامه هاي مناسبتي حضرت پيامبر كجا و امام يازدهم كجا !
مواد لازم براي برنامه مناسبتي مذهبي شاد:
مجري تعارفي بي مزه هفت هشت ده تا
ميهمان برنامه چهل تا
خواننده هر چه بيشتر بهتر
بازيگر الكي و فزرتي چند عدد متوسط
ميان برنامه گل گلي الي ماشاالله
گروه تواشيح يك و يك دوم واحد اندازه گيري!
طرز تهيه : مجري با عرض تبريك و تهنيت به تمام موجودات و گياهان و حشرات و نباتات ...مهمانان مزخرف برنامه را معرفي كرده و هزار تا سوال دري وري تكراري بيخود مي پرسد بعد هم خودش قاه قاه مي خندد و با مهمانان برنامه تعارف تكه پاره مي كنند. بعد مجري مي گويد :"يه وُله ببينيم بر مي گرديم". دقت داشته باشيد كه اين مهمترين ركن اجراست و تحت هر شرايطي مجري بايد آنرا بگويد . خلاصه تا آخرش هي بازيگر سياهي لشكر فيلم امام علي را مي آوريم از سابقه ! بازيگري اش و خواهر و مادرش(احياناً) مي پرسيم و هي وله مي بينيم و هي خوانندگان مي آيند، آواز مي خوانند و كارگردان زير پايش مشك عنبر دود مي كند و فوت مي كند توي صحنه و باز هي وله مي بينيم ...تا بميريم! اين برنامه تايم تلويزيون را از صبح تا بعد از ظهر براي تمام كانالها پر مي كند. جهت تايم بيشتر مواد را دو برابر مي كنيم.
مواد لازم براي برنامه مناسبتي مذهبي ناراحت:
مجري ريشو كمي
آقايان شيخ هر چه بيشتر بهتر
آقايان مداح و گريه در آور از آقايان شيخ بيشتر
روضه و آهنگ بوي پيراهن يوسف به مقدار لازم
طرز تهيه: مجري بعداز عرض تسليت به تمام كائنات و مقامات معظم و معظمه،مكرم و مكرمه، محترم و محترقه! مهمان برنامه كه همانا يك عدد آقاي روحاني مي باشد را معرفي كرده و ديگر كاري ندارد تاااااا آخر برنامه كه خود آقاي روحاني مي داند چه كند. وله نداريم، براي اينكه تنوعي حاصل بشود فقط مي توانيد كانالها را عوض كنيد و از بين روضه و مداحي ، سخنرانيِ شيخ هاي چاقِ روي منبر لميده ، سخنراني شيخ هاي لاغرِ روي صندلي نشسته ، سخنراني شيخ جوان ، پير، عمامه سفيد، عمامه سياه و ...يكي را انتخاب كنيد.
جذاب ترين شبكه تلويزيوني در چنين مناسبتهايي همانا شبكه خبر مي باشد. كودكان نيز مي توانند از شبكه دو رشادت هاي 'داداش كايكو' و يا رفاقتهاي 'سرندي پيتي و كرونا' را تماشا كنند.
+
جمعه 11 مرداد1387، ساعت14 ، سارا (صدگل)
|
پسران سرزمين من همگي شان فرشته اند. روحيه ات را خراب نمي كنند . زشت هم كه باشي باز صدايت مي كنند:
خوشگله!
+
سه شنبه 8 مرداد1387، ساعت16 ، سارا (صدگل)
|
من مي گويم لازم نيست مراحل معاشقه تان را بصورت گام به گام توي وبلاگتان شرح بدهيد آنوقت طرف با سرچ "مراحل معاشقه" مي آيد اينجا .
ضمن عذر خواهي از ايشان بابت بي نتيجه بودن سرچ مربوطه بدينوسيله اين قسمت
آن پست را اصلاح مي كنم(ملت لازم دارند كه سرچ ميكنند لابد):
بنويسيد آقا جان. گام به گامش را هم بنويسيد . با ذكر جزييات هم بنويسيد.خوبش را هم بنويسد. نوش جان خوانندگانش...
*
عنوان را مجبور شدم رد گم كني انتخاب كنم كه دوباره ملت گمراه نشوند.پي نوشت: يك وقت فكر نكنيد كه من با آموزش اين مسايل مخالفم يا نفي اش مي كنم ها. نه. اما مسلما وبلاگ نوجوانان و جوانك هايي كه مي آيند فله اي اين قسمت زندگيشان را منتشر مي كنند نه تنها آموزش نيست بلكه ضد آموزش است.
+
دوشنبه 7 مرداد1387، ساعت18 ، سارا (صدگل)
|
مامان : بلند شو بدبخت مي ميري!
بدون اينكه چشم از مانيتور بردارم با ادا و اطوار تكرار مي كنم: بددددبـــــخخخخت!
ميگه: بلند شو ديگه. شامت از دهن افتاد. چيه اين چرت و پرتا ميري تو اينترنت تا 4 ساعت بعد هم
باهاشون سرگرمي؟!
خوشم مياد از اين طرز گفتنش. خنده م ميگيره.
جديدا بهم بد و بيراه مي گن خوشم مياد
نمي دونم از ليوان كي آب خوردم كه ازش مازوخيسم گرفتم :)
+
دوشنبه 7 مرداد1387، ساعت17 ، سارا (صدگل)
نمي دانم اين كودك درون است كه در من است
يا منم كه در كودك درون ام .
نگراني ام از اين است كه چون احتمال دومي قوي تر است چونان كه بزرگ مي شوم كودك درون را مي تركانم و مي زنم بيرون.
.
.
.
.
گوشتان را بياوريد جلو تا آهسته بگويم :بعضي شبها صداي ترك پوسته اي را مي شنوم...
+
شنبه 5 مرداد1387، ساعت18 ، سارا (صدگل)
|
- من دوست ندارم همسرم بيرون از خانه كار كند. اصلا به پول اهميت نمي دهم شايد براي همين است كه تا الان دارايي زيادي ندارم. دوست دارم همسرم "چشم" بگويد. ديگران مي گويند من آدم تند و كم صبري هستم و ...
- والا من مادربزرگهايم كه به رحمت خدا رفته اند ولي مادر بزرگ دوستم زنده است و همسرش سالها پيش عمرش را داده به شما و احتمالا تنها فردي است كه مي تواند شرايط شما را به عنوان يك همسر بپذيرد.
(لابد دست بزن هم دارد و 4 روز ديگر معتاد هم مي خواهد بشود و دوست دارد بچه اولش هم حتما پسر باشد و نامش را هم مادر خودش انتخاب كند...)
عنوانهاي كانديد براي اين نوشته:
اين مدليشو ديگه نديده بوديم
ضعيفه رو بايد دم حجله كشت
رو حرف من حرف نزن
جيك بزني سياه و كبودي
يك ساعت در روز ، قفل در هال رو باز مي كنم بري دستشويي
وقتي خوابيدم بچه ها رو ببر خونه مادرت
بچه آخريه شاشيده به خودش بيا كهنه شو عوض كن
چي ؟چي؟ به مرد نامحرم خنديدي ؟ شترق ...
+
چهارشنبه 2 مرداد1387، ساعت18 ، سارا (صدگل)
|