از احوالپرسيهايتان ممنون. زورم را زده ام كه چيزي بنويسم، نوشتنم نمي آيد.
يك وقتي هست واقعا هيچ حرفي نداري ولي يك وقتي هم هست آنقدر توي شتاب زندگي گير مي افتي كه تا لب باز كني به حرفي و حديثي موج بعدي مي بردت .
خوبم و به خاطر دوستان خوبي چون شما خوشحال
... و زندگي جريان دارد.
+
جمعه 12 تیر1388، ساعت14 ، سارا (صدگل)
|
آقاي مودب اخلاق گراي قانونمند راستگو! تو همين بودي؟!!!
اين همه پارچه سبز به سر و كله شان برايت آويزان كردند و شعار دادند و زدند و رقصيدند براي همين كه كودكانه آرا را تقلب بداني و بي هيچ منطق و دليلي خواستار ابطال انتخابات بشوي؟!
براي همين كه عين اصغر بوقي ها راه بيفتي توي تجمع هوادارنت كه بيشتر هرج و مرج ايجاد كني؟!
اينقدر نشستي و بلند شدي گفتي يك صندلي ارزش ندارد كه ما به مردم دروغ بگوييم. چرا براي اين صندلي اين افتضاح را به بار آورده اي؟!
متاسفم آقاي مهندس.
خراب كردي آقاي مهندس.
نمي گويم بقيه آباد كرده اند اما تو ...
فردا نوشت:
معمولا سيستم وبلاگم تاييدي نيست. اين بار هم اصلا قصد تاييد هيچ نظري را نداشتم فقط مي خواستم حرفهاي قابل پيش بيني دوستان! را ببينم. فقط يك نظر مفيد و منطقي ديدم (سعيد) كه لزومي به درج آن هم نمي بينم. پيش ترها با ارسال يك پست نسبتا سياسي هم مورد عنايت بسياري از رفقا قرار گرفته بودم و علت تاييد نكردن هيچ كدام از كامنتها (بدون استثنا قرار دادن كسي) تنها همين علاقه فراوان به بهره مندي از نظر رفقايي ست كه لطف كردند و من غافل را از خواب خرگوشي بيدار كردند تا در جهل نمانم و بفهمم واقعا موضوع از چه قرار است!!!!!!!
نتيجه كامنتها در محترمانه ترين حالت :" كلا همه براي هم متاسفيم".
(ممنون مي شوم اگر ديگر كامنتي درباره اين دو پست نبينم. براي ابراز عقيده محلهاي ديگر را انتخاب كنيد . من هم همين كار را خواهم كرد. مرسي)
+
پنجشنبه 28 خرداد1388، ساعت23 ، سارا (صدگل)
اصلا گيرم كه اين آقاي چيز شد رييس جمهور و همه چيز گل و بلبل شد .
فقط تنها! مشكلي كه هست توي مجامع بين المللي كه اين آقاهه برود صحبت كند مترجم هاي بيچاره اين "چيز" ها را چطور ترجمه كنند ؟!
+
جمعه 15 خرداد1388، ساعت19 ، سارا (صدگل)
|
1)
حالا كه موج ، موج انتخاباتي ست همه در و ديوار وبلاگشان را سبز كرده اند و دارند خودشان را جر واجر مي كنند كه ميرحسين راي بياورد. خاتمي هم اگر مي آمد بعيد مي دانستم كه راي بياورد.
اصلا ما رئيس جمهور 4 ساله نداشته ايم. خودتان را خسته نكنيد رفقا!
2)
بسياري از وبلاگ نويسان به نحو خوشحال آلودي از اين نظر سنجي هاي احمقانه (خصوصي و عمومي و ...) گذاشته اند بغل وبلاگشان كه چه ! من نمي دانم. ديگر هر كودكي هم مي داند كه اين سيستم ها چقدر سيستم پر عيب و ايراديست و براي چنين نظر سنجي هايي چقدر مسخره و غيرمعقول است.
حالا اينش بماند. در يك وبلاگ ديدم كه منوي نظر سنجي اش فقط شامل احمدي نژاد و مير حسين و كروبي بود. فقط سه گزينه !
آن يكي (رضايي) را اصلا داخل آدميزاد هم به حساب نمي آورند. (كروبي هم كه نخودي ست) نازي...
شرمنده؛ نويسنده موج انتخاباتي دوست ندارد براي همين كامنت دوني اش را بسته.
+
پنجشنبه 7 خرداد1388، ساعت20 ، سارا (صدگل)
ترم اولي ها كه درباره استادشان صحبت مي كنند اينقدر كلمه "استاد" برايشان هيجان انگيز است كه غير از عنوان "استاد" از دهانشان هيچ نمي شنويد.
ترم هاي آخر اما تشخيصش كمي سخت مي شود كه بفهميد وقتي دانشجويان درباره "مرتيكه بي شرف" يا "زنيكه عقده اي" حرف مي زنند دقيقا منظورشان چه كسي ست!
+
دوشنبه 4 خرداد1388، ساعت21 ، سارا (صدگل)
|
از كليه حشرات ريز بهارگاهي تقاضا مي كنم از هر گونه فرود اضطراري بر روي چش و چال و سر و صورت اينجانب جدا و اكيدا خودداري نماييد.
قبلا از همكاري شما سپاسگزارم [دهن كجي]
+
پنجشنبه 31 اردیبهشت1388، ساعت19 ، سارا (صدگل)
|
آقايان! خوش به حالتان! هر جا مي رويد با قيافه اورجينالتان مي رويد.
+
شنبه 26 اردیبهشت1388، ساعت18 ، سارا (صدگل)
اصولا وبلاگ گردي حس خوبي دارد.
وبلاگش دري وري نباشد خوبست. اينكه توي بلاگفا بنويسي يا ورد پرس يا بلاگ اسپات يا پرشين بلاگ فرق زيادي نمي كند. دري وري اش را هم مي شود هر جايي نوشت، درست و درمانش را هم مي شود ...
من وقتي نوشته خوبي را مي خوانم خوشحال مي شوم. وقتي شما را به يك لينك در خواندنش شريك مي كنم هم خوشحال مي شوم.
اصولا پيوندهاي مستقيم را به شر كردن و گودر و اينها ترجيح مي دهم. يك كمي خشكند. بي روح و ريز و سردند. نوشته هاي هر وبلاگي با قالب وبلاگش روح مي گيرد و من هميشه ترجيح مي دهم نوشته ها را توي وبلاگها بخوانم.
وقتي توي وبلاگ مي خواني احساس مي كني به نويسنده نزديكتري. اصلا شايد لازم ببيني چيزي بگويي ، اظهار نظري كني، فحشي چيزي ... گوگل ريدر كه كامنت ندارد!
مرتبط:
دارم وبلاگ گردي مي كنم. يك عالمه صفحه مختلف باز كرده ام و دارم موزيك گوش مي دهم.
چند لحظه بعد يك ريتم دوپس دوپسي به موزيكم اضافه مي شود و چيزي نمي گذرد كه يك موزيك بي كلام ملايم هم وارد مي شود.
من مي مانم و اين صفحاتي كه نمي دانم كدامشان را ببندم تا اين صداهاي قر و قاطي قطع شود.
بعد از نثار كردن چند كلمه محترمانه بر روح نويسنده وبلاگ و والدين گرامي اش اصلا حوصله نمي كنم بگردم ببينم كدامشان را بايد ببندم. از يك كنار شروع مي كنم به بستن... حيف بودند بعضي صفحاتم :(
نكنيد اين كار را...
+
پنجشنبه 24 اردیبهشت1388، ساعت19 ، سارا (صدگل)
|
1)
انگشت آغشته به كرم را روي صورتم مي كشم. تعجب مي كنم كه اينقدر نرم شده است. بويش هم انگار كمي تغيير كرده. يك طرف صورتم را كه كرم مي زنم مي بينم يك تيوب آشنا هم كمي آنطرف تر است... پس يعني اينكه من مي زنم مرطوب كننده نيست ؟! يك دفعه جيغم به هوا مي رود. كرم ترك پاست . صد بار گفتم اينقدر اينها را شبيه هم درست نكنيد!
2)
از سري مجموعه اغفال شدگان اينكه تمام دكه مطبوعات را نگاه مي كنم و اصلا هم قصد خريد ندارم فقط با خودم مي گويم حداقل بايستم نگاه كنم ...تيترها را مي خوانم و زير لب غرغر مي كنم : " جومونگ امپراتور قلبها" !! و ...
اما خب بازيگر محبوبم (اسمش را نمي گويم كه مثل بنيامين به جانش نيفتيد) چسبيده است بالاي بالاي دكه خب !
قبل از اينكه بگذارمش توي كيفم ورقي ميزنم. پسر نوجوان از كنارم كه رد مي شود مي گويد: ببين عكس منو روي جلدش چاپ كردن!
3)
استاد عزيز! غلط كردم گفتم خوبست فراموش مي كني ايميل بزني. جان مادرت بزن ايميل را و من را اينقدر نكِش دانشگاه. حوصله ام را سر بردي .
4)
خواهرم مجله به دست ولو شده كف اتاق. يكي يكي صفحات را نشانم ميدهد: اينو بخونم؟قشنگه؟
اين را هر 5 دقيقه مي پرسد... آخر هم حوصله نمي كند، فقط تيترها را مي خواند و عكسهايش را نگاه مي كند. به صفحه آخر كه مي رسد عنوان كميك استريپ را با صداي بلند مي خواند: " من گوساله ام"
مجله را از دستش مي گيرم و مي اندازم روي ميز: خوشبختم منم سارام. پاشو برو بابا.
+
یکشنبه 20 اردیبهشت1388، ساعت18 ، سارا (صدگل)
|
- ايميل داري؟
- مممم.... آره
- فعاله ؟ يعني چك مي كني ش؟
- آره هر از گاهي مي رم همه شونو ديليت مي كنم.
+
شنبه 19 اردیبهشت1388، ساعت18 ، سارا (صدگل)
|
خانمها با چشمهايشان مي توانند دنيا را تكان دهند. از ناز و غمزه بگيريد تا مهلك ترين چشم غره ها ... همه در حوزه اختصاصي چشمهاي خانمهاست.
با حركات چشمشان مي توانند بگويند فلان كار را بكن، مي توانند بگويند فلان كار را نكن، مي توانند با تنها با همين حركت حرف يك نفر را در هيجان انگيزترين نقطه اش قطع كنند، مي توانند فقط با يك نگاه به اندازه يك مكالمه يك ساعته حرف بزنند...خداداي ست :)
* مردها اصلا نمي توانند حركات چشمي تاثير گذاري داشته باشند.
+
یکشنبه 13 اردیبهشت1388، ساعت17 ، سارا (صدگل)
|
چند روز پيش بود.
از جلوي دكه مطبوعات رد مي شوم و عجله هم دارم. از جلوي عكس بنيامين نمي توانم رد شوم وقتي روي جلد "
چلچراغ" باشد. با ديدن تيتر قرمز "پته بنيامين را روي آب مي ريزم" دلم هري مي ريزد پايين! نكند آلبوم جديد بي آلبوم جديد. دير مي شود ... بنيامين را مي گذارم همانجا باشد تا برگردم.
برگشتني يادم مي رود اما!
فردا به خواهرم سفارش مي كنم چلچراغ را بگيرد و يادش مي رود. روز بعدش خودم مي روم جايي، برگشتني راسته خيابان را هر چه نگاه مي كنم چيزي شبيه دكه مطبوعات نمي بينم. هي مي روم و مي روم و ...
- چلچراغ مي خوام؟
- نيومده
- شماره قبلشو مي خوام .
با اكراه مي گويم : هموني كه عكس بنيامين روشه!
مي گردد...
- تموم شده.
با خودم مي گويم تا اين شماره اش را پيدا نكنم برنمي گردم خانه .
به دكه بعدي كه مي رسم آخرين دانه اش را از روي دكه باز مي كند و مي دهد دستم. مثل بچه اي كه پدرش برايش عروسكي را كه قبلا 20 بار پشت ويترين ديده مي خرد و مي دهد دستش ذوق مي كنم.
*
باورم نمي شود كه موضوع مصاحبه انتشار آلبوم جديدش "88" است! مصاحبه را ... خواندن كه چه عرض كنم . مي بلعم.
من برايش نگرانم . هميشه تاپ هاي موسيقي اتفاقات خوبي برايشان نمي افتد. دلم نمي خواهد بلاهايي مثل شادمهر سرش بيايد. وقتي از قول بنيامين بخوانيد كه :
«موتيف كارهاي موفق حميد عسگري را كه نگاه كني دقيقا مثل آهنگ "دنيا ديگه مثل تو نداره " است. نگاه كن "دنيا ... ديگه ... مثل تو ... نداره" از آن طرف او مي خواند: "هيشكي ... مثل من ... تو رو ... دوس .. نداره". يعني موتيف هجا به هجا. قسمت دوم هم اين كه موزيك از يك جاي آرام شروع مي شود و از يك جاي ديگرHIT مي شود. دقيقا مثل كاري كه من براي اولين بار انجام دادم و موفق شد...» شما هم نگران خواهيد شد...
خوشحالم كه مصاحبه و يادداشت درباره آلبومش را در مجله اي مثل "همشهري جوان" كه يك مشت آدم غير حرفه اي و عقده اي مي نويسندش نمي خوانم. آدمهاي مزخرفي كه فكر مي كنند بهترين نشريه دنيا را در مي آورند و واقعا نه چيزي از نقد سرشان مي شود و نه انتقاد پذيرند.
مثل نشريات زرد ورزشي مي ماند همشهري جوان. كافيست يك اسم و يك عكس بدهي دستشان و بگويي نقد بنويس تا يا طرف را كاملا له كنند و يا آنقدر الكي بالا ببرند و نظرات غير تخصصي و چرندشان را به خوردت بدهند كه شك كني كه آيا تا بحال قدرت تفكر داشته اي اصلا!
متن مصاحبه را به همراه عكس روي جلد مي توانيد + اينــــــجا ببينيد و بخوانيد.
*
برادرم چند تا آهنگ جديد دارد مي ريزد روي سيستم و مي خواهد گوش بدهم چند تا شان را ....
اي واي دلم دلم ... دلم
اي واي گلم گلم ... گلم
مي گويم : اه خاك بر سرها همه شان اداي بنيامين را در مي آورند
البته ادا نبود .خود بنيامين بود.آخ نمي توانيد تصور كنيد من چقدر ذوق مرگ شدم.
همه آهنگهايش را با دقت گوش مي دهم . With love البته :)
اين قبول نيست. حتما حتما آلبومش را بايد بخرم. شما هم لطفا حتما سي دي اورجينال تهيه كنيد خب؟ :(
پي نوشت:
من آلبوم را تازه شنيده ام. همين يك ساعت پيش. اين نوشته كاملا ذوق مرگانه ، جو گيرانه و عجله اي ست. ببخشيد.
دل نوشت:
آقاي بنيامين! اميدوارم بهترين اتفاقات موسيقيايي دنيا برايت بيفتد. شنيدني ترين آقاي خاطره ها!
ديگه زندگيم داره ته مي كشه از دلم پياده شو آخرشه
نه! بمون شايد بازم جون بگيرم نه! برو مي خوام كه راحت بميرم
نه! بشين كه سر رو شونت بذارم نه! پاشو كه ديگه دوستت ندارم
نه! نه نه بيا ! بيا و دستامو بگير عشق من! بيا تو هم با من بمير .
+ لينك دانلود اين آهنگ محض نمونه

دموي آلبوم
+
چهارشنبه 9 اردیبهشت1388، ساعت20 ، سارا (صدگل)
|
1. يك عالمه آهنگهاي قديمي اميد را پيدا كرده ام و اين روزهايم حسابي پراميد! شده است.
2. بزودي جومونگ 3 ... امپراتور كنه ها.
3. چقدر خوب است استاد عزيزم فراموش مي كند برايم ميل بزند. من يك بهانه دارم كي هي بروم بچسبم بهش كه اي واي استاد فراموش كرديد باز!؟ خداكند باز هم يادش برود...
4. دوستم يك ورودي بعد از من است. مي گويد مي آيي دانشگاه طوري بيا كه من هم ببينمت دلم برايت تنگ شده. يك ساعت زودتر مي روم، از كلاس مي كشمش بيرون مي گويم آمده ام مرا ببيني :)
+
سه شنبه 8 اردیبهشت1388، ساعت18 ، سارا (صدگل)
|