يك عالمه حرف هست كه نزده ام و بايد مي زده ام و همه اش همينطور قلنبه روي دلم مانده.
يك عالمه حرف هم هست كه اصلا نبايد مي زده ام و نزده ام و 100 بار ديگرهم بشود نمي زنم و درستش هم همينست ولي همش هي مرور مي كنم كه مي شد اين را بگويم و اين و آن و آن ...
يك عالمه حرف هم هست كه نمي زنم چون گوش شنوايش نيست.
يك عالمه حرف هم هست كه از بس نزده ام عادت كرده ام به نزدنشان .
اصلا يك حرفهايي هست به نظر من حيف هست حرام هر گوشي بكني شان.
بايد آنقدر نزني نزني تا واقعا گوش با ارزشي پيدا كني و اصلا هم نگران نباشي كه اگر هيچ وقت پيدا نشد مجبوري همانطور نزده به گور ببري شان.
حرف نزده اي كه با خودت به گور برود خيلي بهتر از آنست كه به گوش كسي برود كه ارزشش را هيچ نداند و نفهمد.
+
پنجشنبه 14 آبان1388، ساعت19 ، سارا (صدگل)
تو ميگي بدون من دنيا برات زندونِ تنگه
من ميگم بگو عزيزم تو دروغاتم قشنگه
+
سه شنبه 12 آبان1388، ساعت16 ، سارا (صدگل)
مثل يك درخت است " اميد".
هر روز آبش بده. هر روز برايش كمي آواز بخوان. هر روز عاشقانه نگاهش كن. برايش برقص. به رشدش مطمئن باش وقتي آفتاب نگاهت را مي پاشي به برگهاش.
مواظب پاييز باش. مواظب ابر، مواظب تگرگ هاي بي انصاف و زمستان سرد، مواظب سكوت، مواظب تبر ِ تنهايي هات ...
مواظب درختت باش .
+
شنبه 9 آبان1388، ساعت21 ، سارا (صدگل)
|
پسر بچه ها به دختر بچه ها نگاه مي كنند.
پسرهاي نوجوان به دخترهاي نوجوان نگاه مي كنند.
پسرهاي جوان به دخترهاي جوان نگاه مي كنند.
مردهاي مسن به دخترهاي جوان نگاه مي كنند.
پيرمردها به دخترهاي جوان نگاه مي كنند.
...
+
یکشنبه 3 آبان1388، ساعت16 ، سارا (صدگل)
|

اينهم از آهنگ مياني سريال دلنوازان كه الان تيتراژ پاياني هم هست .
مي خوام عاشق بشم اما ...
*
اينم دوباره تيتراژ اصلي :)
حال من دست خودم نيست
+
پنجشنبه 30 مهر1388، ساعت16 ، سارا (صدگل)
اگر با حلوا حلوا دهان شما شيرين مي شود با نامگذاري روزي به نام "
روز ملي دختر" ما هم فرقي شامل حالمان مي شود!
اصلا بيايند سال آينده را به جاي وحدت ملي و ال و بل و اينها بگذارند " سال دختر" ! اگرشما از اين سال جاري وحدت و انسجام ديديد ما هم از سال آينده يك خيري مي بينيم!
ضرب المثل مرتبطِ صدگل: كاري كه به تو كار نداره به تو ربطي نداره . يك مدل ديگرش هم هست كه مي گويد: به كاري كه به تو كار نداره كار نداشته باش.
انتقاد تامل برانگيزانه صدگل: اين آقاياني كه خودشيرينانه اين روز را به دخترهاي مربوطه و غيره و ذلك تبريك گفتند از كجا مي دانستند كه كي دختر هست و كي نيست؟!
برو بابا حال نداريم ِ صدگل: به مناسبت اين روز بزرگ (!) شبكه اول سيما گپي كوتاه با مادران(؟) و پيرزناني (؟) داشت كه تقريبا اكثرشان از اينهمه آزادي دختران دل خوشي نداشتند!!
زر زر اضافي ِ صدگل: ما كه هيچ اس ام اس تبريكي از هيچ دختر خانمي دريافت نكرده و ارسال هم نكرديم (اين البته نشان از استقبال گسترده دختران از اين نامگذاري دارد!) ولي وقتي آقايي تبريك بگويد جز "مرسي" آدم چه مي تواند بگويد كه طرف شاكي نشود كه : " همين؟!"
- خب تو كه دختر نيستي وگرنه مي گفتم روز تو هم مبارك!
توضيح واضحاتِ صدگل:انتخاب عنوان اين پست خداي ناكرده توهين به دخترخانمهاي محترم ِ اين مرز و بوم نيست.بلكه اشاره اي به تاثير نامگذاري يك "روز" بر يك "چيز" است.
تكرار مكررات ِ صدگل:فكر مي كنيد چه تحولي در زندگي يك چغندر ايجاد مي شود اگر بفهمد يك روز الكي به نامش ثبت شده.
(يادت بخير خانم استاد نمي دانم چي چي كه ترم اول اينقدر گفتي اين تركيبات غلط است: تكرار مكررات و منتج نتيجه و مفيد فايده و...) اصلا اين وبلاگ از اولش هم بد آموزي داشت!!
+
پنجشنبه 30 مهر1388، ساعت16 ، سارا (صدگل)
|
- عزيزم يكي از اون شعرايي كه توي مهد كودك ياد گرفتي رو برام بخون !
- آره منم دوستت دارم ... تو وصله جون مني ...
+
یکشنبه 26 مهر1388، ساعت21 ، سارا (صدگل)
|
يك نفر از آمريكا سرچ كرده :
"
یک تصویر انیمیشن که بود مهر می زد به زنه ارایش میشد "
شما داشته باشيد وسعت كلمه كليدي را!!!
+
جمعه 24 مهر1388، ساعت17 ، سارا (صدگل)
|
چه خوبست روزهاي بي پدر و مادري. آدم احساس " من هر غلطي مي توانم بكنم ، پس هستم " بهش دست مي دهد.
+
جمعه 24 مهر1388، ساعت13 ، سارا (صدگل)
|
نفهميدم فلسفه تك زنگ چيست آخر شبي!؟
+
پنجشنبه 23 مهر1388، ساعت18 ، سارا (صدگل)
|
هزار الله اكبر! بلاگفا را مي گويم كه چشم نخورد. دقت كرديد ساعت ارسال پست ها و كامنت هايتان چقدر دري وري ثبت مي شود. مثلا پست قبلي ساعت 5 عصر ارسال شده ساعت 12 ثبت شده . اين يكي 5:48 عصر ارسال شده كه ...
آقاي شيرازي! روز شما بخير! بي زحمت بفرماييد ساعت سيستم را با گينه بيسائو تنظيم فرموديد يا نيجر كه ما هم ساعت سيستمهايمان را تنظيم كنيم. متشكرم.
ضمنا خدمت شما و همه همكارانتان هم خسته نباشيد عرض مي كنم !! خدا قوت!!
+
سه شنبه 21 مهر1388، ساعت13 ، سارا (صدگل)
من خوبم.
همين امروز به اين نتيجه رسيدم.
تازه يك كتاب هم خواندم كه تويش رهنمود داده بود به فلان و بيسار كه چنين كنيد و چنان تا خوب بشويد و حالي به هولي و اينها ... و من ديدم قبل از خواندن آن كتاب هم همانطوري بوده ام!
بعد كلي خوشحال شدم از اينكه اينقدر خوب بوده ام.
بعد يك ذره غصه خوردم كه هيچكس قدر اينهمه خوبي من را نمي داند :)
بعد دوباره خوشحال شدم.
بعد هم در كمدم را باز كردم و چون حال خم شدن نداشتم كمي رفتم عقب و آنوقت كتابه را شوت كردم طبقه پايينش و بعد هم درش را بستم و خوشحالانه به زندگي ام ادامه دادم.
الان هم راستش را بخواهيد دارم فكر مي كنم چه پست از خود متشكرانه اي نوشته ام.
لطفا لبخند بزنيد.اينطوري شما هم در خوشحالي من شريك مي شويد.
اينقدر تشويقم نكنيد توروخدا!
پي نوشت:
كلا من خوشحالم. از ديشب تا حالا انگار تمام عالم متحد شده اند كه به من حال بدهند. ذوق زده ام كلا.
+
سه شنبه 21 مهر1388، ساعت12 ، سارا (صدگل)
|
"ميم" كيكش را به من تعارف كرد . من واقعا آن لحظه هيچ چيز ميلم نميشد. من همينطور به كيكش نگاه مي كردم و فكر مي كردم چطور بگويم واقعا نمي خواهم و او همينطور داشت توضيح مي داد كه اصلا كيكش را دهن نزده و فقط يكي دو تكه با دست از آنطرفش جدا كرده و ... .
بعد كه حرفش تمام مي شود من هم مجبورم فكركردنم را تمام كنم. ولي خب چيزي به ذهنم نمي رسد. يك كم مِن مِن مي كنم و سرم را تكان مي دهم و با خنده مي گويم : مرسي .
بلند مي زند زير خنده : اينهمه قر دادي كه فقط بگي مرسي.
خيلي از آدمها هستند كه موقع حرف زدن از حركات دست و بدنشان استفاده مي كنند. اتفاقا خيلي هم بهتر است اينطوري :(
+
یکشنبه 19 مهر1388، ساعت15 ، سارا (صدگل)
|